2009/11/09

بدرود

دوستان عزيز ممكنه چند روزي نباشم (حداقل 20 روز) و قرار بود زودتر برم اما تا اكروز عقب افتاد ...
ببخشيد نميتونم به كامنت هاتون جواب بدم و يا به وبتون بيام و نوشته هاي زيباتون رو بخونم

اين سه عكس تقديم به شما ( عكاسشون خودم بودم ) ، اميدوارم خوشتون بياد


فعلا بدرود

2009/11/05

دوره گردي ...

دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم
شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

" سهراب سپهري "


2009/10/28

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

در این راه طولانی (که ما بی خبریم و چون باد می گذرد) بگذار خرده اختلافهایمان با هم، باقی بماند. خواهش می کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقاً یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک گونه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی، و رویاهایمان یکی.

همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دالّ بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است.

شاید «اختلاف» کلمه ی خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید «تفاوت» بهتر از «اختلاف» باشد. اما به هر حال تکواژه مشکل ما را حل نمی کند.
پس بگذار اینطور بگویم:
عزیز من!
زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می‌برد نه شباهتهایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری، نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امربر شدن و دربست پذیرفتن.

من زمانی گفته ام: «عشق، انحلال کامل فردیت است در جمع». حال نمی‌خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست؛ سخن از زندگی مشترک است، که خمیر مایه‌ی آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها. و در هر حال، حتی دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم‌اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو، صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی، قله‌ی علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند – به یک اندازه هم.
اگر چنین حالتی پیش بیاید -که البته نمی‌آید- باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در «حضور» است، نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار، در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
تو نباید سایه‌ی کمرنگ من باشی،
من نباید سایه‌ی کمرنگ تو باشم.
این سخنی ست که در باب”دوستی” نیز گفته اند.

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه‌ی مطلقاً واحدی برساند.

بحث باید ما را به اداراک متقابل برساند نه به فنای متقابل.
چه خاصیت که من، با همه تفردم نباشم، و تو باشی؟ یا به عکس، تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟
اینجا سخن از رابطه‌ی عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی ست.
من کامو را بر ساتر ترجیح می‌دهم، صادقی را بر ساعدی.
باخ را بر بتهوون ترجیح می دهم، عود را به جملگی سازها.
کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو.
شاملو را، حتی به نیما.
تو اما ساعدی را دوست‌تر می داری و بالزاک را.
پیانو و سنتور را به عود ترجیح می‌دهی.
نه دالی را طالبی نه پیکاسو را. ون گوک را به هر دو ترجیح می دهی.
شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری.
دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست…
بیا درباره‌ی همه‌ی اینها به گفت و گو بنشینیم!

بیا بحث کنیم!
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!
بیا کلنجار برویم!
اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم و دیگری را مغلوب نماییم!
و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.

مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است. تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.
تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می‌دهی، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می‌کنند. اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته‌ایم، و ساعدی را، و بسیاری را…

عزیز من!
بیا، حتی، اختلافهای اساسی و اصولیمان را در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو، تو و من، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم.
بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

گمان می کنم این جمله آخرین حقوقی است که در جهان کنونی برای انسانها باقی مانده است: این حق که در خانه‌ی خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، منجمله سیاست و آرمانهای سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.

عزیز من!
دو نیمه زمانی به راستی یکی می شوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه ای را پیش نکشند…

پس بانو!
بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان، رفتارمان، حرف زدنمان، و سلیقه مان کاملاً یکی نشود.
و فرصت بدهیم که خرده اختلافها، حتی اختلافهای اساسیمان باقی بماند.
و هرگز اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم …

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!
تفاوت! نه برای رنجاندن و دامن زدن به اختلاف توام با تنفر، بلکه در جهت تکامل یکدیگر که یک تکامل فکری و عقلی همان تفاهم است و سرآمد تمام خوشبختی‌هاست.

نادر ابراهیمی

کتاب چهل نامه‌ی کوتاه (منتخب نامه های نادر ابراهیمی به همسرش)
نامه‌ی سی و چهارم


پ.ن 1 : دوستان جديدترين نوشته هاي شما در سمت راست وبلاگ در قسمت " آخرين نوشته هاي دوستان " نمايش داده خواهد شد و وبلاگي كه جديدترين پست را بنويسد بالاتر از همه خواهد بود و اين مزيت رو داره هم بازديدكنندگان وبم مي توانند از مطالب شما استفاده كنند و هم خودم بدون اينكه وارد وبلاگتون بشم ميدونم كدومتون مطلب جديد گذاشتين.

پ.ن 2 :‌ ممكنه نتونم تا چند هفته آينده مطلبي بفرستم و كمتر بيام رو وبلاگ ...


2009/10/27

زندگي


زندگي مثل بازي شطرنج است تا زماني كه بازي بلد نيستي همه مي خواهند قواعد بازي را به شما ياد بدهند و وقتي ياد گرفتي همه مي خواهند شما را كيش و مات كنند



2009/10/22

بدبين ، خوشبين


آدم بدبين در هر فرصتي گرفتاري ميبيند
آدم خوشبين در هر گرفتاري فرصتي را

وينستون چرچيل


2009/10/17

شيوه برخورد

۞ ۞ ۞

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است

۞ ۞ ۞